خرید بک لینک
سلام و درود بیکران بر دوستان. از نیمه شهریور سال 1389 با شور و هیجان وارد وب نویسی شدم. یادش بخیر اون چند سال اول شروع کار دوستان زیادی بودن که به عشق دیدن پیام و کامنت هاشون اولین صفحه وبی رو که باز میکردم پارسی بلاگ بود. یه مدتی نبودم. بعد که برگشتم خیلی از دوستان قدیمی نبودن. از آخرین آپ وبلاگ عشق سرخ هم نزدیک به 4 سال میگذره. فکر کنم کم تر کسی باشه که من( پسر پاییزی) و وبلاگ عشق سرخ رو بیاد داشته باشه!!!  برای شروع دوباره تردید دارم.به هر حال خوشحال میشم که باز کامنت های شما رو ببینم و از حال دوستان خوبم با خبرشم. نوشته شده در شنبه 101/11/22ساعت 4:42 عصر توسط پسر پاییزی نظرات ( ) | | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: جمعه 19 اسفند 1401 ساعت: 18:53

با آب طلا نام حسین قاب کنید. با نام حسین یادی از آب کنید! خواهید مه سربلند و جاوید شوید؟ تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید. -------------------------------------- نازم آن آموزگاری که در یک نصف روز دانش آموزان عالم را همه دانا کند ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند. -------------------------------------- السلام علیک یا ابا عبدالله … نوشته شده در سه شنبه 97/6/27ساعت 9:58 عصر توسط پسر پاییزی نظرات ( ) | | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: سه شنبه 27 ارديبهشت 1401 ساعت: 3:38

باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خـــــندان و شتابانبه استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارندکابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سر مستبا وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیزنوروز و جشن شکوفهها را برگذار میکنند. نوشته شده در شنبه 98/1/3ساعت 2:14 عصر توسط پسر پاییزی نظرات ( ) | | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: سه شنبه 27 ارديبهشت 1401 ساعت: 3:38

هتريک قهرمانيمون مبارک   ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: سه شنبه 27 ارديبهشت 1401 ساعت: 3:38

باز پاییـــــزی دیگر از راه رسید و نوشته ای دیگر از نوشتـــه های پاییـــــز دلم می خواست در پاییز چشمانم بتابد آفتاب گرم چشمانت و در جان غم انگیزم نسیم عطر تو ریزد و چشمان بهارینت بکارد در نگاه من هزاران زنبق وحشی ... دلم می خواست در پاییز چشمانم صدای پای بارانت بپیچد نرم و آهسته بشوید غصه هایم را و بنشاند ، گل لبخند را ، روی لب عشقم دلم می خواست در پاییز چشمانم تو باشی با قلم مویت که وقتی می گشایم پلک هایم را بهار و عطر و باران پر کند عمق نگاهم را نگاه آبی ات در زرد پاییزم بیامیزد و می دانم ، که خواهد کاشت سبزی را سبزی را ... پ.نوشت: شاعر این شعر رو نمیدونم کیه؟! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت: 18:23

نیمه شب همدم من ، دیده ی گریان من است.ناله ی مرغ شب از حال پریشان من است. در همه ی عمر دمی خاطر من شاد نبود! گریه انگیزتر از مهر من آبان من است. خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد! زین همه درد خموشانه که بر جان من است. به بهارم نرسیدی ، به خزانم بنگر که به مویم اثر از برف زمستان من است غافل از حق شدم و قافله ی عمر گذشت ناله ام زمزمه ی روح پشیمان من است گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم ور نه هر لحضه ی من نقطه ی پایان من است در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل گفت:خاموش که او طفل دبستان من است. شعر از: مهدی سهیلی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت: 18:23

روزهای رفته زندگی را ورق میزنم!چه خاطراتی که زنده نمیشوند،چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشود،چه روزها که هر ثانیه اش یک سال گذشت!چه فکرها که ارامم کرد،چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود،چه لبخندهایی که بی اختیار برلبانم نقش بست،چه اشکهایی که بی اراده از چشانم سرازیر شد،چه آدمها که دلم را گرم کردند وچه آدمها که دلم را شکستند،چه چیزها که فکرش را هم نمیکردم وشد،چه آدمها که با گذر زمان شناختم،وسهادامه مطلب

برچسب: خاطرات, نویسنده: علی رحمانی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 15:20

پر از " مهرباني " بمان.حتي اگر هيچ کس،قدر مهربانيت را نداند.اين "ذات و سرشت "توست،که مهربان باشي.تو "خدايي" داري،که به جاي همه برايت جبران ميکند!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

دلبرا !در هوس ديدن رويت،دل من تاب ندارد.قلمم،گوشه دفتر،غزل ناب ندارد.همه گويند به انگشت اشاره،مگر،اين عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟در گذرگاه زمان،خيمه شب بازي دهر،با همه تلخي و شيرني خود مي گذرد!عشق ها مي ميرند.رنگ ها، رنگ دگر مي گيرند. و فقط خاطره هاست،که چه شيرين و چه تلخ،دست ناخورده به جا مي مانند. "مهدي اخوان ثالث"ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشي.که بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي.من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش!که تو خود داني اگر زيرک و عاقل باشي.چنگ در پرده همين مي دهدت پند ولي،وعظت آن گاه کند سود که قابل باشي.در چمن هر ورقي دفتر حالي دگر است!حيف باشد که ز کار همه غافل باشي.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

پرسپوليس ساکن دلهاست،خدا مي داند!مهر روييدن گل هاست، خدا مي داند.پرسپوليس تيم عجيبي است که با ده تن نيز،برتر از آبي درياست، خدا مي داند.___________________________نه شله زردنه کيسهعشق ما پرسپوليسه______________________________________ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

هميشه روز را با انديشه اي مثبتبه پايان رسانيد.مهم نيست _که امروز چقدر سخت گذشت!فردا فرصتي تازه است،براي بهتر کردن آن... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

به نام خدامادرم هنوز مي تواند لبخند بزند.اين يعني همه چيز خوب است.تمام.______________________ دنيا را مي دهم         براي لبخندت.هراسي نيست!     شاد که باشي،"دنيا "دوباره_    از آن من است.   پي نوشت: خدايا! از اينکه دوباره به مادرم سلامتي بخشيدي ازت ممنونم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

ز دو ديده خون فشانم، ز غمت  شب جدايي  چه کنم؟ که هست  اينها  گل  باغ  آشناييهمه شب نهاده ام سر، چو سگان، بر آستانت            که   رقيب   در   نيايد   به    بهانه ي  گداييمژه ها   و   چشم   يارم   به  نظر چنان  نمايدکه    ميان    سنبلستان   چرد  آهوي  ختاييدر گلستان چشمم ز چه رو هميشه باز است؟به اميد   آنکه  شايد  تو  به  چشم  من  درآييسر  برگ  گل ندارم، به  چه رو روم  به گلشن؟که   شنيده ام  ز   گلها   همه   بوي   بي وفاييبه کدام مذهب است اين ؟به کدام ملت است اين؟که کشند  عاشقي  را،  که تو عاشقم  چرايي؟به   طواف  کعبه  رفتم  به  حرم    رهم &nbادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

محرم تمام شد.به خانه هايتان برويد.مهيا شويد براي همه انچه که بوده ايد.حسين را هم درون پستو هايتان پنهان کنيد تا سال ديگر .چون علم و کتل ونخل و زنجيرهايتان.اکبر و اصغر و قاسم و عباس را هم!عباس را نه!به کارتان مي ايد .براي قسم خوردنتان هنگام دروغ.براي گاه خطر هايتان .زماني که مي خواهيد سر ديگري کلاه بگذاريد وشاهدي مي خواهيد.فردا صبح هم کرکره مغازه هايتان را بالا بدهيد.دربنگاهايتان را باز کنيد و يک لايتان را چهار لا حساب کنيد.کلاه هايتان را آماده کنيد براي اينکه دوباره تا خرخره سر مردم بگذاريد.آنچه را اين روز ها خرج نذريهايتان کرديد .خرج شربت چاي مرغ وبرنجتانبه يک باره جبران کنيد .برويد و حسين و دردهايش را به حال خود بگذاريد. " دکتر شريعتي " ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی رحمانی تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

صفحه بندی